| ||
|
به نام وجودی که تمام وجود اوست مـــــــادر شروع میکنم برگ دیگری از برگهای زندگی را این بار شروع میکنم با نام مقدس مادر هر چند وجودمان را بکار می گیرم ولی نمی توانم به تصویر کشم مادر کیست مادر مهر است محبت است مادر ایثار است مادر از خود گذشتن است مادر وفای به عهد است مادر تمام وجود است مادر فداکار است مادر مهربانست مادر ماندن است مادر عزیز است مادر امید است مادر زند گیست مادر سر چشمه زلال پاکی هست مادر …. ایا این کلمه میتواند معنی مادر را رقم بزند نه هرگز مادر نمیشود توصیف کرد اصلا قلم جرات ندارد که شروع کند مادر راکاغذ نمیتواند در خود جرات نگه داشتن اسم مادر را داشته باشد مادر را توصیف کنید
بروید سراغ گل یاس یروید سراغ ماد مادری که تمام دنیا شرمند اوست مفهوم خلقت هست مادری که چون محمد بزرگش کرد مادری که تمام دنیا تا اخر زمان اسمش را خواهد داشت مادری که اسمش زینت عالم هستیست مادری که مرضیه هست مادری که کوثر را معنی بخشید مادری که ……. فرزندانی چون حسن و حسین ارزش مادر را بیان میکنند مادر دوست دارم با تو بمانم با تو زندگی کنم و با تو بمیرم مادر تو در قلب تمام فرندان هستی و زمزمه های مادر را دوست داشتم دارم در دلت بدم غم های تو مال من و میگویم مادر و پدر عزیز همیشه با من بمان و در قلب ما باش حتی اگر در بهشت باشيد در وجود ما خواهيد بود واينکه با تمام وجود بگو دوست دارم مادر
| ||
از خدا خواستم عادت بد مرا از من بگيرد
فرمود : گرفتن عادت ها کار من نيست تو خود بايد آنها را از خود دور کنی
از خدا خواستم به فرزندانم همه چيز عطا کند
فرمود : روح او همه چيز است و جسمش خاکی است وگذرا
ازخدا خواستم به من صبرعنايت کند
فرمود : صبر زاييده دردورنج است صبربخشيده نمی شود ، آموخته می شود
از خدا خواستم به من خوشبختی عطا کند
فرمود : من به تو برکت می دهم ، خوشبختی برعهده خودت است
ازخدا خواستم درد و رنج را از من دور کن
فرمود : درد ورنج ، تو را به من نزديک تر می کند
از خدا خواستم روح مرا شکوفا کند
فرمود : تو خود بايداز درونت شکوفا شوی من تنها می توانم شاخ وبرگ هایت
را هرس کنم تا پر بارتر شوی
از خدا خواستم تمامی چیزهايی را که سبب می شوند ، از زندگی لذت ببرم ، به من بدهد
فرمود : من به تو زندگی مي دهم تا بتوانی از همه چيز لذت ببری
از خدا خواستم کمکم کند ،همه را دوست بدارم ، به همان اندازه که ديگران مرادوست دارند
فرمودند : بالاخره آنچه را که بايد ، از من خواستی ، برای دنيا شايد تنها يک باشی
اما برای من يک نفرشايد يک دنيا باشی
وای بر من گر، تو آن گم کرده ام باشی
چه بس دور است، بین ما
که این سو ،که این سو

پیرمردی با سپیدی های مو
و
هزاران بار مردن، رنج بردن
با خمی در قامت، از این راه دشوار
که این سو دست ها خشکیده
دل مرده
به ظاهر خنده ای بر لب
و
گاهی
حرف های پیچ در پیچ ، و هم هیچ
و گه گاهی
و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است
و
خود ناچیز
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما

که آن سو
که آن سو نازنینی غنچه شاداب
و
صدها آرزو بر دل
دلی گهواره ی عشقی
که چندی بیش نیست شاید
و از بازیچه بودن سخت بیزار است
.....
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
چه بس دور است بین ما
و عاشق گشتن
و
عاشق نمودن
سخت دشوار است
عشق يعني مهر بياما، اگر عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست، عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني مستي از چشمان او بيلب و بيجرعه، بيمي، بيسبو
عشق يعني عاشق بيزحمتي، عشق يعني بوسه بيشهوتي
عشق يار مهربان زندگي، بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلكاري شده، در كويري چشمهاي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار، باور امكان با يك گل بهار
در خزاني برگريز و زرد و سخت عشق، تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن، بيشمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده، عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني ترش را شيرين كني، عشق يعني نيش را نوشين كني
عشق يعني اينكه انگوري كني، عشق يعني اينكه زنبوري كني
عشق يعني مهرباني درعمل، خلق كيفيت به كندوي عسل
عشق، رنج مهرباني داشتن، زخم درك آسماني داشتن
عشق يعني گل بجاي خارباش، پل بجاي اين همه ديوار باش
عشق يعني يك نگاه آشنا، ديدن افتادگان زيرپا
زيرلب با خود ترنم داشتن، برلب غمگين تبسم كاشتن
عشق، آزادي، رهايي، ايمني عشق، زيبايي، زلالي، روشني
عشق يعني تنگ بيماهي شده، عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني مرغهاي خوش نفس، بردن آنها به بيرون از قفس
عشق يعني برگ روي ساقهها، عشق يعني گل به روي شاخهها
عشق يعني جنگل دور از تبر، دوري سرسبزي از خوف و خطر
آسمان آبي دور از غبار، چشمك يك اختر دنبالهدار
عشق يعني از بديها اجتناب، بردن پروانه از لاي كتاب
عشق زندان بدون شهروند، عشق زندانبان بدون شهربند
در ميان اين همه غوغا و شر، عشق يعني كاهش رنج بشر
اي توانا ناتوان عشق باش، پهلوانا پهلوان عشق باش
پورياي عشق باش اي پهلوان، تكيه كمتر كن به زور پهلوان
عشق يعني تشنهاي خود نيز اگر، واگذاري آب را بر تشنهتر
عشق يعني ساقي كوثر شدن، بيپرو بيپيكر و بيسرشدن
نيمه شب سرمست از جام سروش، در به در انبان خرما روي دوش
عشق يعني خدمت بيمنتي، عشق يعني طاعت بيجنتي
گاه بر بياحترامي احترام، بخشش و مردي به جاي انتقام
عشق را ديدي خودت را خاك كن، سينهات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خويش را گم كن، عزيز قوتت را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني، دردي از درماندهاي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني، عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني خويشتن را نان كني، مهرباني را چنين ارزان كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس، در مقام بخشش از آئين مپرس
هركسي او را خدايش جان دهد، آدمي بايد كه او را نان دهد
در تنور عاشقي سردي مكن، در مقام عشق نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش، در مسير عاشقي افسانه باش
دين نداري مردي آزاده شو، هرچه بالا ميروي افتاده شو
در پناه دين دكانداري مكن، چون به خلوت ميروي كاري مكن
جام انگوري و سرمستي بنوش، جامه تقوي به تردستي مپوش
عشق يعني ظاهر باطننما، باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بيخرقهاي، عشق يعني بنده بيفرقهاي
عشق يعني آن چنان در نيستي، تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق باباطاهر عريان شده، در دوبيتيهاي خود پنهان شده
عاشقي يعني دوبيتيهاي او مختصر، ساده ولي پر هاي و هو
عشق يعني جسم روحاني شده، قلب خورشيدي نوراني شده
عشق يعني ذهن زيباآفرين، آسماني كردن روي زمين
هركه با عشق آشنا شد مست شد، وارد يك راه بي بنبست شد
هركجا عشق آيد و ساكن شود، هرچه ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب و ماندني است، ردپاي عشق در او ديدنيست
سالك آري عشق رمزي در دلست، شرح و وصف عشق كاري مشكلست
عشق يعني شور هستي دركلام عشق، يعني شعر، مستي، والسلام
"زنده ياد مجتبي كاشاني "سالك
زير درخت آرزو
مي خوام يه قصري
بسازم پنجره هاش
آبي باشه
من باشم و تو
باشي يك شب
مهتابي باشه
مي خوام يه كاري
بكنم شايد بگي
دوسم داري
مي خوام يه حرفي
بزنم كه ديگه
تنهام نذاري
مي خوام برات از
آسمون ياساي
خوشبو بچينم
مي خوام شبا عكس
تو رو تو خواب گل
ها ببينم
مي خوام كه جادوت
بكنم هميشه پيشم
بموني
از تو كتاب
زندگيم يه حرف
رنگي بخوني
امشب مي خوام
براي تو يه فال
حافظ بگيرم
اگر كه خوب در
نيومد به احترامت
بميرم
امشب مي خوام تا
خود صبح فقط برات
دعا كنم
براي خوشبخت شدنت
خدا خدا خدا كنم
امشب مي خوام رو
آسمون عكس چشات
رو بكشم
اگه نگاهم نكني
ناز نگاتو بكشم
مي خوام تو رو
قسم بدم به جون
هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب
صاف رنگ گل
شقايقه
يه وقتي كه من
نبودم بي خبر از
اينجا نري
بدون يه خداحافظي
پر نزني تنها نري
يه موقعي فكر
نكني دلم واست
تنگ نميشه
فكر نكني اگه بري
زندگي كمرنگ
نميشه
اگه بري شبا چشام
يه لحظه هم خواب
ندارن
آسموناي آرزو يه
قطره مهتاب ندارن
راستي دلت ميآد
بري بدون من بري
سفر
بعدش فراموشم كني
برات بشم يه
رهگذر
اصلا بگو كه دوست
داري اينجور دوست
داشته باشم
اسم تو رو مثل
گلا تو گلدونا
كاشته باشم
حتي اگه دلت
نخواد اسم تو تو
قلب منه
چهره تو يادم مي
آد وقتي كه بارون
مي زنه
اي كاش منم تو
آسمون يه مرغ
دريايي بودم
شايد دوسم داشتي
اگه آهوي صحرايي
بودم
اي كاش بدوني
چشمات و به صد تا
دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو
رو به صد تا دريا
نمي دم
به آرزوهام مي
رسم اگر كه تو
پيشم باشي
اونوقت خوشبخت
ميشم مثل فرشته
ها تو نقاشي
تا وقتي اينجا
بموني بارون قشنگ
و نم نمه
هواي رفتن كه كني
مرگ گلهاي مريمه
نگام كن و برام
بگو بگوي مي ري
يا مي موني
بگو دوسم داري يا
نه مرگ گلهاي
شمعدوني
نامه داره تموم
ميشه مثل تموم
نامه ها
اما تو مثل آسمون
عاشقي و بي انتها
برای گفتن من شعر هم به گِل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش درد عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم
گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان ِ جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
بي تو طوفان زده ي دشت جنونم
،صيد افتاده به
خونم
تو چنان مي گذري غافل از اندوه درونم ؟
بي من از کوچه گذر کردي و رفتي
بي من از شهر سفر کردي و رفتي
قطره اي اشک درخشيد به چشمان سياهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم !
تو نديدي ٬نگهت هيچ نيفتاد به راهي که گذشتي
چون در خانه ببستم ،دگر از پاي نشستم
گوئيا زلزله آمد،گوئيا خانه فرو ريخت سر من
بي تو من در همه شهر غريبم ،بي تو کس نشنود از
اين دل بشکسته صدايي
بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته نوايي،تو همه
بود و نبودي
تو همه شعر و سرودي،چه گريزي زبر من ٬که زکويت
نگريزم
گر بميرم زغم دل،به تو هر گز نستيزم
من و يک لحظه جدايي ؟
نتوانم . . . . نتوانم
بي تو من زنده بمانم
*******************************
اگر بعد از مرگم از تو پرسيدند : آن وجودي را كه
زماني با تو ميديدند
كه بود؟
بگو: دنيايي از عشق بود كه درحسرت رسيدن به
كرانه عشق مرد.
بگو: ديوانه ي بت پرستي بود كه بتش را ديوانه
وار دوست مي داشت.
بگو: اشك در بدري بود كه به هيچ ديده اي به جز
ديده ي من آشيان نداشت.
بگو: براي اندك زماني با من بود ولي تا آخرين
لحظه هايش مي گفت :
تــا ابـــد دوستت دارم
دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ...آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است...
آنجا که نام من آغاز میشود...آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش
نفس میکشم...فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها
پنهان میکنم ...تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی
هر آنچه دیدنیست میبندم...تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم...
تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم...

همه چيز آرام.....آرام ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
سکوت را
فراموش
مي کردي
تمامي ذرات وجودت، عشق را فرياد مي
کرد.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند
ببرم.
اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
لحظه اي
مرا
نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها، جز نگاه
معصومت پنجره اي
و جز عشقت،
بهانه اي براي زيستن ندارد.
اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت
دارم
همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش
رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را...
قلبت را... حرفت را...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش
را
دوست مي دارد.
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي . . .



